تبليغاتX
قصه ی سکوت

شمارش روزهاي مه‌آلود شهر به سه رسيد.هر روز بهتر از روزقبل قادر به ديدن پيرامون خود هستيم. به هواي مه‌آلود عادت كرده‌ايم؟

+ نوشته شده در  شنبه 28 آذر1388ساعت 8:21  توسط راضیه یوسفی  | 

بعد از ظهريكي از روزهاي پاياني سال براي تعميرات جزيي برق به خانه‌ايي كه قبلا هماهنگي شده بود همراه با ابزار و جعبه‌ي كار رفتم.

خانه ي كاه‌گلي در تاريكي محض فرو رفته بود.سوسوي نور فانوس،اتاق خانه را روشن نگه داشته بود.جالامپي و لامپ حياط را تعويض كردم.دكمه‌ي پريز را امتحان كردم.فضاي خانه از تاريكي و دل‌گيري بيرون آمد.همزمان با روشن شدن چراغ دو كودك هفت،هشت ساله از اتاق بيرون آمدند و در حياط مشغول بازي شدند.

منتظر بودم كه براي تعويض و تعمير مهتابي‌ها و لامپ‌هاي كم مصرف به طرف اتاق راهنمايي شوم اما مرد خانه از من تشكر كرد و مبلغ وسايل و دستمزد پرسيد.تعجب كردم.از مرد پرسيدم:نيازي به تعمير و تعويض مهتابي اتاق نيست؟ مرد نگاهي به من انداخت و سكوت كرد.به خيال اينكه سوالم را نشنيده است دوباره سوالم را پرسيدم.همانگونه كه سرش را به كف حياط دوخته بود گفت:اتاق‌ها فقط سيم كشي شده است.لامپ،مهتابي،كليد وپريزي نصب نشده است! اينبار نوبت من بود كه نشنوم ... با صداي زن خانواده كه چاي تعارف كرد به خود آمدم.چاي داغ هم نمي‌توانست سرماي خانه را از بين ببرد.

با همراهي مرد وارد اتاق شدم.چراغ قوه را از جعبه‌ي كار بيرون آوردم و به سيم‌كشي كل خانه نگاهي انداختم.زن نگاهي به مرد انداخت و گفت:يك مهتابي در اتاق نصب كنيد اتاق روشن مي‌شود نيازي به نصب مهتابي در جاهاي ديگر خانه نيست.سرم را به علامت تاييد تكان دادم و مشغول به كار شدم.تصميم خودم را گرفته بودم،تاجايي كه درتوان دارم روشنايي را ميهمان خانه خواهم كرد.

نصب كليد پريز و مهتابي تمام شد و من مشغول نصب جا‌لامپي شدم كه مرد رو به من كرد و گفت:هزينه‌اش زياد مي‌شود و همين يكي كافي است.

در دلم غوغايي به پا بود.اين كودكان تكليف شب خود را زير كدام نور مي‌نويسند؟ زير كدام نوربازي مي‌كنند و از تاريكي شب،هراسي به دل راه نمي‌دهند؟ و ...

در جواب مرد گفتم:نيازي به پرداخت يكباره‌ي هزينه‌ها نيست،پول را كم كم پرداخت كنيد.

كارم تا پاسي از شب ادامه داشت.مرد به طرفم آمد و بعد از تشكر،گفت:براي پرداخت هزينه‌ها مدت زمان طولاني وقت لازم دارم."مدت زمان طولاني" را آنقدر با خجالت بيان كرد كه زير فشار كلماتش خرد ‌شدم.كاش همان لحظه‌ي اول قصد و هدفم  را بيان كرده بودم كه اين قدر با خجالت صحبت نكند ولي نه،اگر از ابتدا مي‌گفتم مانع انجام دادن كارم مي‌شد.

نگاهم به گليم كهنه‌ي اتاق ثابت ماند و گفتم:نيازي به پرداخت پولي نيست.اين عيدي من به بچه‌ها است.سرم را پايين انداختم و جعبه‌ي كارم را از روي گليم برداشتم و بدون اينكه منتظر جوابي باشم از خانه اشان بيرون آمدم ...

 

+ نوشته شده در  شنبه 14 آذر1388ساعت 18:16  توسط راضیه یوسفی  | 

قصه ي سكوت،قصه ي شهري است كه مدت مديدي به خواب فرو رفته است و لالايي هر روز و شبش شده است.قصه‌ايي كه لا به لاي چشم ها نهان شده است.قصه‌ايي كه وقتي ببيني يا بشنوي به ياد افسانه هاي غم‌انگيز مي‌افتي تا واقعيت هاي تلخ ...

واقعيت هاي زيبا و دل‌نشيني هم وجود دارند كه از چشم‌ها نهان مانده‌ است. ولي  بيشتر قصه‌هاي سكوت، تلخ ‌اند تا شيرين.نوشته‌هايم سياه نيست بلكه خاكستري‌اند .

بر اساس نظر يكي از دوستان در تمام نوشته‌هام رگي ازغم و دل‌گيري وجود دارد. مگر ميشود نسبت به مشكلات مردم بي تفاوت بود؟ مگر ميشود ديد و خود را به نديدن زد؟ مگر ميشود شنيد و خود را به نشنيدن زد؟

«وَلَقَدْ ذَرَأْنا لِجَهَنَّمَ كَثيراً مِنَ الْجِنِّ وَ الْأنْسِ لَهُمْ قُلُوبٌ لا يَفْقَهُونَ بِها وَ لَهُمْ اَعْيُنٌ لا يُبْصِرُونَ بِها وَلَهُمْ اذانٌ لا يَسْمَعُونَ بِها اوُلئِكَ كالأَنْعامِ بَلْ هُمْ اَضَلُّ اوُلئِكَ هُمُ الْغافِلُونَ»[1]؛ تحقيقاً (گروه) كثيري از جنّ و انس را (گويا) براي جهنم آفريديم؛ (زيرا) اينان قلب دارند، ولي (حقايق را) نمي‌فهمند؛ و چشم دارند، ولي نمي‌بينند (كه سرانجام نافرماني خدا چيست؛) و گوش دارند ولي نمي‌شنوند؛ (و خود را به كري مي‌زنند) اينان همچون چهارپايان بلكه گمراه‌ترند؛ آنها غافلند. (و غفلت‌شان از شنيدن و ديدن انساني و تفكر محرومشان كرده است).» 

هدف من از ساخت وبلاگي به اسم قصه‌ي سكوت اين بوده است كه قصه‌هايي مستند را بازگو كنم و با كمك ديگر دوستان ، قصه‌هاي سكوت را جمع آوري كنيم و به كمك هم  و ياري "تواناي مطلق"  پايان شيريني براي قصه‌هاي تلخ بيابيم كه"كوشش بيهوده به از خفتگي‌ست".

شايد با آگاهي از اين قصه‌ها،دلي بلرزد و راه‌چاره ايي بيابد كه "بني‌آدم اعضاي يكديگرند"

و گرنه "من از بي‌نوايي نيم روي زرد            غم بينوايان رخم زرد كرد"

با آگاهي از اينكه در كنار قصه‌هاي تلخ،قصه‌هاي شيريني هم وجود دارند كه جالب و شنيدني است و به احترام نظر يكي ازدوستان و حفظ تعادل و نمايش دو روي سكه ي زندگي،قصه‌هاي سكوتِ شيرين هم خواهم نوشت...

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 آذر1388ساعت 13:2  توسط راضیه یوسفی  | 

از دوران خردسالي مفهوم" سايه" را مي‌فهميد.سايه‌ايي كه هميشه به دنبالش بود و تنهايش نمي‌گذارد.مي‌نشست،سايه هم مي نشست.مي ايستاد،سايه هم مي ايستاد.گريه مي كرد،سايه هم به گريه مي افتاد.او شده بود سايه،سايه شد بود او...

 

مادر به سايه مي گفت:"سايه ي سر" .دختر در كنار مادر وپدر احساس خوشبختي مي‌كرد.صبح يك روز بهاري،مادر رفت تا عروسك زيبايي بخرد اما هيچ‌وقت به خانه بازنگشت.مادر زير تاير‌هاي ماشيني له شده بود و جنازه اش در خيابان،كودك خردسالش را فرياد مي زد و عروسك همنوا با زن،گريه مي كرد.

با مرگ ناگهاني مادر،دختركوچولو تنهايي را با تمام وجود احساس مي‌كرد.سايه تغيير كرده بود.سايه از دختر گريزان بود و دختر از سايه.تا جايي كه ديگر نه دختر،سايه را مي ديد و نه سايه،دختر را.

سايه از واقعيت فرار مي كرد و در اين ميان، دخترك معصوم را فراموش كرده بود.سايه رفت تا در ميان اين واقعيت،واقعيت جديدي را بجويد و "سايه‌ي سر" ديگري شود و دختررا به دست عمه اش سپرد تا تر و خشكش كند.

دختر چشم هايش را بست . هنوز پلك هايش را از هم باز نكرده بود كه صف "سايه‌ي سر" جلو خانه‌ي عمه بسته شد.

دختر به سايه اطمينان داشت.مطمئن بود و چاره ايي جز اطمينان كردن به سايه نداشت. .به انتخاب و اصرار پدر،صاحب "سايه ي سر" شد.

دوران كوتاه نامزدي،زمان مناسبي براي آشنايي بيشتربود.هر روز كه مي‌گذشت اطمينان جايش را به شك و دو دلي مي‌داد.شكي همراه با دليل و مدرك،پر از شواهد تاسف بار.

دختر، از "سايه‌ي سر" مي ترسيد.ترس،ميهمان هميشگي خلوت و تنهايي اش شده بود.

سايه بر پاكي و مومني "سايه ي سر" اصرار داشت و بر مدارك و مستندات دختر،مُهر بطلان مي زد.

تداركات عروسي به سرعت برق مهيا شد.دختر در شبي تاريك‌تر از بختش پا به سرزمين نابودي گذاشت.به خود اميد مي داد "سايه‌ي سر" بعد از ازدواج متحول مي‌شود و تغيير مي كنند.

"سايه ي سر" آنقدر مهربان بود كه سايه‌اش را از هيچ خس و خاشاكي نمي گرفت و محروم نمي كرد! آنقدرخاكي بود كه هر نوشيدني را مي‌نوشيد و هر خوردني،مي‌خورد.به هيچ گلي نگاه نمي‌كرد بلكه خيره مي‌شد! توانايي  انجام هر كاري داشت.آن هم بدون هيچ ترس ودلهره‌ايي!

حالا دختربا عروسك زيبايي همنشين شده است و "سايه‌ي سر" هر كاري را انجام مي‌دهد به جز وظايف و مسئوليت‌هاي يك "سايه‌ي سر"!
+ نوشته شده در  سه شنبه 26 آبان1388ساعت 9:42  توسط راضیه یوسفی  | 

لحظه ي ديدار، لحظه ي زيبا است.هنگامي كه كبوتران حرم به پيشوازت مي آيند وصداي نقاره‌ها با گفتن مكرر امام رضا با صداي خواندن اذن دخول و زيارت امام رضا (ع) در هم پيچيده مي شود و اشك شوق،نه تنها ديدگانت را بلكه تمام وجودت را پاك و مطهر مي‌كند.

 

صفا و آرامش خاصي،سرتا سر حرم را فرا گرفته است.در تمام صحن ها و رواق ها، عطر حضور دوست جاري است.اما در صحن انقلاب اسلامي،با قرار داشتن گنبد طلايي، پنجره‌ي فولاد، سقاخانه و كبوترهاي حرم،احساس آرامش عميقي را بوجود مي‌آورد.كافي است چشم‌هايت را ببندي و به دقت نگاه كني.هرزائري به قدر معرفت و شناخت خود از امام رضا(ع)،دست هاي خالي و پر نيازش را در اين حريم امن و در محضر امام رئوف بلند مي‌كند و خواسته و نياز مادي و معنوي،دنيوي و اخروي را به درگاه يكتا خالق هستي خواستار مي‌شود.

 

قصه ي كبوترهاي حرم هم از قصه هاي به يادماندي و زيبايي است. هنگامي كه نسيم وصل، پر كبوتر حرم را به سجاده‌ي زائري برساند گويي سفير عشق و مهرباني به زبان بي‌زباني ناگفته‌ها را برايت بازگو مي‌كند. خنكي و گوارايي آب سقاخانه،روح وجانت را جلا مي بخشد.

 

حكايت پنجره ي فولاد و دخيل بستن به امام رضا(ع) بي‌اختيار اشك را از چشمها جاري مي‌سازد.تعدادي طناب با رنگ و طول‌هاي متفاوت به پنجره‌ي اميد وصل شده است و سر ديگر آن به دست يا پاي بيمار(جسمي،روحي) بسته شده است.اينجا انتظار،معناي ديگري دارد هر لحظه به اميد معجزه چشم از بيماران بر نمي‌داري و گاهي ناخودآگاه با اشاره‌ايي از دوست،روح و جانت را به پنجره ي اميد،دخيل مي‌بندي و براي شفاي همه دعا مي كني.

 

وقتي  وارد صحن اصلي مي‌شوي و ضريح مبارك را با گلهاي زيبا و معطر مي‌بيني از خود بي‌خود مي‌شوي.اينجا رعايت ادب و احترام حرف اول را مي‌زند هرچند گروهي آن را ناديده مي‌گيرند با كمال بي‌احترامي با جيغ و داد وتنه زدن ،دست‌هاي خود را به ضريح مي رسانند.كاش مي‌دانستند  آنقدر كه با نگاه مي‌شود حرف زد با صدا نمي شود بيان كرد.ما ميهمانان امام رضا(ع) هستيم پس ميزبان با شناخت كافي ازروحيات ما،ما را به اين ميهماني فرا خوانده است.

 

براي به موقع رسيدن و حاضر شدن در صف نماز جماعت،بيشتر زائران دوان دوان به سوي حرم رهسپار مي‌شوند.براي درك بيشتر مفاهيم و اسرار و رموز اين حرم بايد ساكت باشي و چشم هايت ببندي و تمام ناديدني ها را ببيني و تمام ناشنيدني ها را بشنوي و ...

 

 يكي ازروح بخش‌ترين صداها،صداي نقاره ها است كه هر روز به جز ايام عزاداري و ماه محرم، بيست دقيقه قبل از طلوع آفتاب و بيست دقيقه قبل ازغروب آفتاب نواخته مي‌شود. نميدانم در اين رضا رضا گفتن ها چه چيزي نهفته است كه شنيدن آن باعث قوت قلب مي‌شود.

 

صبح ها در دو نوبت به صورت نمادين" مراسم جارو " بوسيله ي خادم ها از صحن انقلاب اسلامي شروع مي‌شود و بعد از گذشتن از ديگر صحن ها ،با ذكر سلام وصلوات،بيان و اظهار خشنودي از خادمي اين حضرت به زبان شعر و ذكر مصبيت امام حسين(ع) در صحن انقلاب اسلامي به پايان مي‌رسد.

 

بعد از خواندن نماز صبح در صحن جمهوري اسلامي (دارالقران) قران تلاوت مي‌شود و بعد از سخنراني كوتاهي،گل هاي ضريح در بسته‌بندي زيبايي توسط خادمين به حاضرين هديه داده مي‌شود.حيف كه اين گل نصيب من نشد(اما در شب تولد امام رضا گل ديگري نصيبم شد) اما به قول يكي از خادمين:"انشاالله گل را به دست مبارك حضرت دريافت كنيد" به ناراحتي عده ي زيادي كه گل نصيبشان نشده بود خاتمه داد.

 

هر چند خيلي از ديده ها و شنيده ها را نمي‌توان بازگو كرد شايد هم نبايد بازگو كرد اما اين مدت  كوتاه ميهماني يك طرف و كل زندگي‌ام طرف ديگر...

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 آبان1388ساعت 18:25  توسط راضیه یوسفی  | 

تا ساعتی دیگر عازم مشهد هستم ...
+ نوشته شده در  شنبه 2 آبان1388ساعت 9:30  توسط راضیه یوسفی  | 

گاهی اوقات از مردمان کوچه و بازار،درس هایی می آموزی که در هیچ کتابی نوشته نشده است.کافی است به دقت به حرفها و درد دل هایشان گوش کنی.

محل کار هم،مکانی مناسب برای درک بیشتر انسانها و محیط اطرفمان است.

یک سال قبل،خانمی کبی  شناسنامه ایی در دست داشت و خواست برایش فکس کنم.برگه را به شماره ی مورد نظر فکس کردم.برگه را به دستش دادم.یک لحظه نگاهم با نگاهش برخورد کرد.چشم هایش،لبریز از حرف بود و لبهایش جز لبخند،حدیث دیگری را بازگو نمی کرد.

سه روز بعد،چند برگه ی دیگر را آورد تا برایش به همان شماره ی قبلی فکس کنم.اینبار با صدایی که همراه با هیجان،غرور و شادی مادرانه بود رو به من کرد و گفت:فرزندم دانشجوی ترم دوم دانشگاه (...) است و این برگه ها را برای تکمیل مدارک تحصیلی اش می فرستم.من هم جز گفتن:ان شاالله موفق باشند،حرفی نزدم.

دو هفته ی بعد،باز هم همان زن برای فکس کردن مدارک به دفتر مراجعه کرد.عجله ی خاصی داشت.هر چه شماره می گرفتم،بوق اشغال می زد.نیم ساعت،منتظر آزاد شدن بوق فکس بود.ماجرای فرزندش را اینگونه بازگو کرد: فرزندم،در تمام سال های تحصیلش جز شاگردان ممتاز آموزشگاه بود.اما اتفاقی که روز معلم برایش افتاد تاثیر بدی بر روحیه و درس خواندنش گذاشت.

روز معلم بود و فرزندم دوست داشت کادوی زیبایی بخرد اما وضع مالی مناسبی نداشتیم.من به فرزندم گفتم: همین که نمراتت خوب است،کافی است و این یعنی قدر شناسی از معلمان و دبیران.تا اینکه فرزندم دسته گلی را از گلدان های اتاق بذیرایی برداشت و به آموزشگاه رفت.

ظهر بود که فرزندم با دسته ی گل،کذایی به خانه بازگشت.چشمهایش از شدت گریه،ورم کرده بود.در برابر سوال های من،سکوت اختیار کرده بود و اصرار من بی فایده بود.می دانستم چه اتفاقی افتاده  است اما منتظر بودم از زبان خودش بشنوم.نزدیکی غروب،بغض فرو برده اش را به دست آسمان بارانی قلبش سبرد و تا می توانست گریه کرد و توضیح داد که چگونه معلم مورد نظر(دوران تحیصل راهنمایی؟یا ...؟) کادو را با حالت تمسخر جلو دیگر دانش آموزان به او بس داده است.

این جمله کافی بود تا بدانم نحوه ی برخورد معلم و دانش آموزان با فرزندم چگونه بوده است.کاری از دستم برنمی آمد.می خواستم به آموزشگاه تماس بگیرم و علت این برخورد را ببرسم  اما فرزندم مانع این کار شد و گفت:دیگر نمی خواهم درس بخوانم! از حرفش شوکه شده بودم . چند روز به آموزشگاه نرفت. اما وقتی اصرار من و پدرش را دید،تسلیم شد و به  روال عادی خود بازگشت.

حالا فرزندم جز بهتریت دانشجوهای دانشگاه (...) است و تا چند سال دیگر دبیر دبیرستان خواهد شد ...

+ نوشته شده در  شنبه 2 آبان1388ساعت 8:29  توسط راضیه یوسفی  | 

هنوز نتوانسته ام قصه های سکوت را بازگو کنم. قصه هایی که خواب را از چشمم ربوده است.انگار شخصیت های قصه منتظرند که حدیث زندگی اشان را بازگو کنم.قصه ایی که به لا لایی شبانه،شبیه نیست.قصه ایی که هر وقت بشنوی در سکوتی محض،غرق خواهی شد وتا رهایی، فاصله ایی به اندازه ی خط های خیابان زندگی ات خواهی داشت.

هیچ وقت نتوانسته و نخواسته ام بی تفاوت از کنار جریانات زندگی عبور کنم.نیرویی مرا به سویشان می کشاند و تا رسیدن به هدف ،آرام و قرار نخواهم داشت.

حس بی تفاوت نبودن و نوع دوستی را دبیر ریاضیات(دوران راهنمایی) در وجودمان تقویت کرد.هنگامی که می گفت:        یک با یک برابر نیست!(باید خودمان یک را با یک برابر کنیم.)

 حل "معادلات یک مجهولی" را خوب یاد بگیرید که حل "معادلات دو یا چند مجهولی" به آسانی آب خوردن است ودیگرمی توانید " معادلات چند مجهولی با روش خاص" را با چشم بسته انجام دهید.(اصول  حل مشکل را یاد بگیرید.اگر توانستید گره ایی اززندگی خود یا هم نوعانتان باز کنید،مطمئن باشید مشکلات با درجه ی سختی بیشترهم می توانید حل کنید وهمیشه خدا یار و یاور شما است.) و ...

روابط ومعادلات ریاضیات را آنچنان با مسائل اجتماعی ربط می داد که انگار با زبان ریاضی،با استفاده از x ،y ،اعداد،مدارها،مجموعه ها و زیر مجموعه ها در کلاس جامعه شناسی و انسان شناسی حضور داشتیم.

اگرتک تک جملاتش را به خاطر می سپردی راحت می توانستی از منحنی یا خط شکسته ایی که از  راه رفتن آدم ها بوجود می آمد (از طرز راه رفتن،طرز گرفتن خودکار،انتخاب رنگ خودکارو... ) ،به نکات ریزوحساسی برسی که در عین واقعیت ،تعجب آور بود.

او، درست و به موقع دیدن وشنیدن،تنظیم کردن زاویه ی نگاه به زندگی،دقیق بودن در همه ی جوانب زندگی را به ما یاد می داد.

در این دوران،مربع دوستی تشکیل داده بودیم.من،ناهید،فاطمه وصدیقه که دوستان،دبیران ومدیر ما را به اسم"چهار لوله تفنگی" می شناختند و نام می بردند.هر کدام از ما در زمینه ایی،تبحر داشت.هدف ما،کمک مادی و معنوی به دیگر دوستان ودانش آموزان بود.هر کجا با گره ی کوری مواجه می شدیم دست های توانای دبیر ریاضی به یاری امان می شتافت.دوران زیبایی بود با هم بودن،برای هم بودن،به فکر هم بودن و ...

توانسته بودیم بین  دانش آموزان ارتباط دوستانه ایی برقرار کنیم.ارتباطی که به نفع هر دو طرف قضیه بود.آن ها مشکلشان حل می شد و ما روش درست کمک کردن،درست زندگی کردن را می آموختیم.

سالها از آن دوران می گذرد و من، منتظر ناهید ها،فاطمه ها،صدیقه ها هستم تا مربعی دوستی تشکیل دهیم و با کمک،راهنمایی ومساعدت دبیری،قصه های سکوت را سر و سامان ببخشیم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 28 مهر1388ساعت 18:2  توسط راضیه یوسفی  | 

کودک که بودم روزهای تعطیل معنایش حضور گرم پدربود و بس.دست های پر محبتش،نگاه مهربانش وچهره ی همیشه خندانش که نور زندگی را در قلب کوچکم زنده نگه می داشت.دست هایی که مرا تا اوج خوشبختی می برد.دست هایی که طناب را بین دو نخل محکم می کرد و تاب می ساخت.تابی که با دست هایش تکان می داد و ما را سرمست حضورشیرینش می کرد.آنقدر با هم می خندیدیم که گذشت زمان را حس نمی کردیم و چشم برهم نزده،غروب می شد و زمان بازگشت به خانه فرا می رسید.مسیر رفت و برگشت،پر بود از لالایی،پر بود از شعر و داستان،پر بود از شور،هیجان و زندگی.

زیر سایه ی تنومند پدر،رشد کردیم و بزرگ شدیم.دیگر دست های کوچک ما آنقدر توان داشت که طناب تاب را تکان دهیم.حالا به نوبت تاب بازی می کردیم.اول ما،بعد بابا و این بازی تا غروب ادامه داشت.چقدرخودمان را برای مامان،بابا لوس میکردیم. با صدای بلند می خواندییم: "تاب تاب عباسی خدا من و نندازی اگه من و میندازی بغل بابا و مامان بندازی "  یکباره از تاب بیرون می پریدیم یا الکی خودمان را کج می گرفتیم که مثلا داریم می افتیم و نگاه مهربان پدر و مادر را به خود اختصاص می دادیم.چه لحظات شیرینی بود. بزرگ و بزرگ تر شدیم و دیگر تاب بازی به چشممان نمی آمد.

تا اینکه جمعه شب به پارک شهر رفتیم.دیدن  تاب و شنیدن سر وصدای کودکان مرا به سالها پیش برد.محوطه ی بازی روشن بود و چهره ی شاد و بشاش کودکان،آن را روشن تر کرده بود.دلم هوای تاب بازی کرده بود.نگاه حسرت بارم را به علی(کوچولوی خواهرم) انداختم که چگونه می خندد و با لحن کودکانه اش می گوید:تاب تاب تاب بازی ... حیف که نمی شد تاب بازی کرد.با خواهر و دختر خواهر و یونس (پسر خواهرم) مشغول قدم زدن شدیم.در راستای محوطه ی بازی کودکان،زمینی بایر و تاریکی بود.ولی چشمهایم،آنچه را می خواستم دید.درآن تاریکی دیدن چند تاب و سرسره هیجان انگیز بود.به یاد دوران کودکی دویدم و چشم هایم را بستم ومشغول تاب بازی شدم.اینبارتاب بازی فرق بزرگی داشت.دیگر دستی،تاب مرا تکان نمی داد.دیگر با صدای بلند شعر نمی خواندم،دیگر منتظر دستی که تاب زندگی ام را تکان دهد نبودم.اما دستی به سرعت، زنجیرهای تاب را گرفت و مرا به جلو هل داد.اینبار یونس بود که می خواند: "تاب تاب عباسی، خدا خاله رو نندازی،اگه بخوای بندازی تو بغل بی بی و باباجی بندازی"

اشک همراه با لبخند،خاطرات شیرین کودکی ام را زنده کرد.
+ نوشته شده در  یکشنبه 26 مهر1388ساعت 18:6  توسط راضیه یوسفی  | 

امروز یکی از دوستانم به دیدنم آمد.مانتوی مشکی وشلوار سفیدش مرا به یاد دوران تحصیل انداخت.زمانی که رنگ سفید و مشکی مد بود وهر دانش آموزی این رنگ را انتخاب می کرد و می پوشید جزء خطاکاران حساب می شد وگناه کبیره اش در برگه ی کارنامه اش ثبت و ضبط می شد و تا پایان سال تحصیلی سر و کارش با کرام الکاتبین بود.

این مسائل را دبیر...(از بردن سمت آن به دلایلی معذورم )زیر نظر داشت و چند جاسوس و" نان به نرخ روز خور" اطلاعات کامل و محرمانه را در اسرع وقت،جهت خودشیرینی و نیم نمره رشوه با ترفند های خاص به گوش "از ما بهتران" می رساندند.

روزی دبیر گرامی با هزار سلام و صلوات وارد کلاس شد.به طرف جایگاه اش رفت و چادرش را بیرون آورد و روی میزش قرار داد.چشمتان روز بد نبیند.مانتو،شلوار،مقنعه،کفش و جوراب آن هم از نوع شیشه ایی و نازک به رنگ زیبای سفید بر تن داشت.گویی ملائکه ایی،سقف آسمان را شکافته و مستقیم در کلاس ما حاضر شده است.سکوت سنگینی بر فضای کلاس،حاکم شد. زبان همه قفل شده بود. همه مبهوت به  هم نگاه می کردیم.می خواستیم حرف بزنیم اما  نیرویی ما را از این کار خطرناک بر حذر می داشت.دبیر عزیز،لبخندی زد و شروع کرد به حرف های تکراری ،نقش حجاب وچگونگی عملکرد آن در جلوگیری از فساد،رعایت قانون و پایبندی به آن! و ... سر آخر هم گفت:هر چه ما می گوییم پند،اندرز و نصیحت نیست.راه کارهایی برای زندگی بهتر است!

آن روز،افکارهای مختلفی در ذهن ما دانش آموزان نقش بست.شاید استفاده از رنگ سفید،مجاز شده بود و ما بی خبر بودیم؟

یک هفته از این موضوع گذشت وهنوز این فشار و سخت گیری در رنگ پوشش اعمال می شد.آن دبیر فرهیخته ی ما،با همان پوشش و همان تیپ در کلاس درس حاضر می شد  وعلامت سوال بزرگی بر پیشانی امان نقش بسته بود ولی هیچ کس جرات بیان نداشت آخر با دبیر ...(...) درافتادن همان و اخراج  درآن واحد،همان.

استفاده از "صندوق پیشنهادات و انتقادات" که نزدیکی در ورودی اتاق دبیران ومدیر نصب شده بود.بهترین و تنها ترین راه بیان سوالمان بود.با چند نفر از دوستان مشورت کردیم ونامه ایی با رعایت احترام، نوشتیم وعلت این تناقص را پرسیدیم. روی پاکت نامه،اسم آن دبیر نوشتیم تا فقط خودش بخواند ودر برابر دیگر معلم ها و مدیر شرمنده نشود.

با هم عهد کردیم که نوشتن نامه را با هم انجام دهیم تا اگر مورد بازخواست قرار گرفتیم و اخراج شدیم باهم باشیم و نترسیم.هدف اصلی ما از نوشتن نامه،بیان اعتراض بود که "رطب خورده کی منع رطب کند؟ "

سهم هر یک از ما، نوشتن یک پاراگراف  از نامه بود. نامه را زیر درخت آزادی نوشتیم و تمبرسکوت بر آن چسپاندیم و با هزار ترس در صندوق انداختیم.یک هفته ازآن روز تاریخی گذشت و ما منتظر جواب بودیم.روز شنبه،مدیر وآن معلم عالی قدر،در صف صبحگاهی حاضر شدند وبا چهره ایی حق به جانب و عصبانی رو به دانش آموزان کردند و گفتند:هر کسی که این نامه ی توهین آمیز را نوشته است بیاید و خود را معرفی کند و گرنه دیر یا زود با استفاده از دست خط،نویسنده ی نامه مشخص می شود وآن وقت جایی هیچ مسامحه ایی باقی نمی ماند.

از نوشتن نامه ی اعتراض،پیشیمان نبودیم وبرای شناخت هوش و ذکاوتشان سکوت کردیم تا نویسنده یا نویسندگان نامه را شناسایی کنند.چند روز گذشت و هیچ خبری از نویسنده ی مجهول نبود.تا اینکه دو هفته بعد با تلاش پیگیر و مستمرمعلمان،مدیر و ... هویت نویسندگان نامه،مشخص شد.

به اتاق مدیر فرا خوانده شدیم.ترسی نداشتیم وازاینکه فرصت بیان اعتراض پیدا کرده بودیم،خرسند بودیم.با هم وارد اتاق شدیم.دبیر مربوطه،عصبانی و با چهره ی سرخ که خوب به مانتوی سفیدش می آمد به ما خیره شد و شروع کرد به حرف های نامربوط،نازیبا و... آخرحرف هایش این بود که:پرونده اتان بردارید و بروید.شما اخراج هستید!مدیر هم همین نظر داشت!!

حالا فرصت مناسبی بود که تک تک اعمال،رفتار،سخنان بی عمل معلم را بی پروا زیر سوال ببریم .سوال هایی که باز هم بی پاسخ ماند.

به مدیر گفتیم:پرونده ها را بدهید تا از این " عالمان بی عمل "دور شویم.مدیر که فکر می کرد به التماس، گریه و زاری می افتیم،نگاهش را به فایل های پرونده انداخت و گفت:حیف !حیف که جزدانش آموزان درس خوان،مودب و ... آموزشگاه هستید و گرنه همین حالا اخراج بودید.فقط باید از معلمتان عذر خواهی کنید!

ما چند نفر با هم گفتیم: به چه جرمی؟ ولی مدیر جوابی نداد و من رو به دوستان کردم و گفتم: به جرم بی گناهی! به جرم یک سوال که شنیدن جواب قانع کننده حقمان بود. برای اینکه لج معلم را در بیاوریم نگاهی خیره به او انداختیم و یک صدا گفتیم:" منم آن مجرم ناکرده گناه"

اخراج نشدیم اما تا پایان سال های تحصیل درآن آموزشگاه به بهانه های مختلفی زیر شلیک نگاه آن معلم تیرباران می شدیم و گاهی اصابت ترکش آن، روح و جانمان را نشانه می گرفت.ولی با این کارمان به آن معلم نشان دادیم، انسان هایی هستند که در برابر ظلم،قد علم می کنند. حتی اگراین ظلم در حق خودشان نباشد و در حق هم نوعانشان باشد.

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 مهر1388ساعت 9:9  توسط راضیه یوسفی  |