تبليغاتX
DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Strict//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-strict.dtd"> قصه ی سکوت
قصه ی سکوت

شكوه خدا،زماني آشكارتر مي‌شود كه در اوج بي‌حوصلگي خبر مسرت بخشی از دوست قديمي،سر شوق مي‌آوردت...

پ.ن:خدایا شکرت ...

نوشته شده در یکشنبه 24 اردیبهشت1391ساعت 11:25 توسط راضیه یوسفی|

آسمان با خورشيدي كه پشت تكه هاي ابر پنهان شده و قطرات باراني كه آرام آرام از چشم‌هايش سرازير مي‌شود و رنگين كماني كه آن گوشه خودنمايي مي‌كند.

نوشته شده در چهارشنبه 30 فروردین1391ساعت 9:32 توسط راضیه یوسفی|

براي خريد مواد غذايي رفته بودم.تاريخ مصرف هر كدام را كه بررسي ميكردم  سه تا هشت ماه گذشته بود. تاريخ مصرف بعضي از اقلام به صورت ماهرانه‌اي دست كاري شده بود كه تاريخ توليد و توليد مصرف آن قابل شناسايي نبود.

با حالت تعجب به  فروشنده (كه در جامعه به مومن بودن و ... زبانزد است)گفتم:بيشتر اجناس تاريخ گذشته است.حتما بايد نظارت ارگان و اداره‌اي باشد كه جلو تخلف را بگيرد؟

زيركانه جواب داد:كمتر كسي به تاريخ مصرف توجه ميكند.بچه‌ها كه اصلا نمي‌فهمند...

زير لب گفتم:شايد بچه‌ها به تاريخ مصرف دقت نكنند اما خداي بچه‌ها كه ...

نوشته شده در پنجشنبه 24 فروردین1391ساعت 11:25 توسط راضیه یوسفی|

روزها و شب های سخت و طاقت فرسایی بود.با شنیدن صدای زنگ تلفن یا موبایل دلشوره ی خاصی ایجاد می شد.هر روز بدتر از دیروز.هر لحظه بدتر از لحظه ی دیگر.جواب هر آزمایشی بدتر از آزمایش قبل و نامشخص تر از قبل  بود.

 

اسما کودک چهار ساله؛ساعت سه و نیم صبح در حال گریه کردن از خواب بیدار می شود و این جمله را چند بار تکرار می کند:"پسر فاطمه،دایی را شفا داد." "پسر فاطمه،دایی را شفا داد"

مادر،کودک را در آغوش می گیرد و آرام می کند.تا دمیدن خورشید ساعتی باقی نمانده است.صبح با همراهان بیمار تماس می گیرند اما باز هم همان خبرها،تغییر مثبتی بوجود نیامده است.چند ساعت بعد،

 

بیمار را برای نمونه برداری از مغز استخوان آماده می کنند.در حین آماده سازی اتاق عمل، یک مرتبه ،درجه ی تب به اندازه ی چشمگیری کاهش پیدا می کند! حتی به 36 می رسد.دست ها و پاهای بی رمق و بی جان به حرکت در می آید.بیمار حرکت می کند و توانایی نشستن بر روی تخت پیدا می کند.انگشت های دستش را تکان می دهد و به مادرش که کنار تخت ایستاده است می گوید:نگاه کن.خوب شده ام ...

دکترها،متعجب از روند بهبودی،اتاق عمل را کنسل می کنند.دوباره آزمایش هایی که در طی مدت بستری بیمار انجام داده اند،تکرار می کنند.جواب آزمایش ها سلامتی بیمار را تایید می کرد.

 

نزدیک ظهر بود.صدای تلفن به صدا درآمد.شماره آشنا بود:سلام،... از بیمارستان مرخص شد.فردا می رسند گراش. گفتگو چند ثانیه ای خوشحالی بی حد و مرزی را بوجود آورد تا جایی که زبانم بند آمده بود.نمیدانستم  چه بگویم جز اینکه:خدایا شکرت... تا پایان تعطیلات نوروزی جواب چند آزمایش دیگر آماده می شود که انشاالله  جواب این آزمایش ها نرمال باشد.

تا چند ساعت دیگر به گراش می رسند.

پروردگارا!به داده و نداده و گرفته ات شکر.که داده ات نعمت است.نداده ات حکمت است و گرفته ات امتحان.

پ.ن:تشکر ویژه از تمامی دوستانی که برای سلامتی بیمار دعا کردند.پیشاپیش بهارتان جاویدان.عیدتان مبارک.

نوشته شده در سه شنبه 1 فروردین1391ساعت 2:45 توسط راضیه یوسفی|

ترس تمام وجودم را فرا گرفته بود.به خانه‌ي وارد مي‌شدم كه چند سال قبل براي نجات عزيزشان "امن يجیب" سر داده بودند.اما بليت پروازش مُهر تاييد خورده بود. چه سخت باور كرديم و چه جانفرسا تحمل.چه ناباورانه اسمش را "خدابيامرز" صدا زديم.جوان بيست و چند ساله‌اي كه جسمش با آسفالت خيابان يكي شد.

سالها از اين واقعه مي‌گذرد.اينبار جوان سي و چند ساله‌اشان با بيماري سخت در نبرد است.جنگ نابرابري شروع شده است.همه منتظر سوت داور به نفع بيمار هستند.

براي دلداري‌اشان رفته بوديم.اما پايمان مي‌لرزيد.سكوت سنگيني اتاق را فرا گرفته بود.براي سلامتي‌اش صلوات ختم مي‌كردند.آرام و بي‌صدا.گويي با زبان دل از خدا شفاي بيمار را استغاثه مي‌كردند.

هنگام خواندن دعاي توسل،پلك‌ها بارها و بارها باز و بسته مي‌شد مبادا قطره اشكي يادآور سال‌هاي قبل شود و بر اندوه جانكاهشان افزوده شود.

خواهر كوچكترش دعاي مجير مي‌خواند و بقيه با او همنوا مي‌شوند: سبحانك يا الله تعاليت يا رحمن اجرنا من النار يا مجير ...  صدايش مي‌لرزيد اما حضور مادر داغديده‌اش مانع از اشك ريختنش مي‌شد تا اينكه" سبحانك يا الله تعاليت يا سلام اجرنا من النار يا مجير" 

طاقتش تاب شد و با صداي بلند گريست..

نوشته شده در پنجشنبه 18 اسفند1390ساعت 13:14 توسط راضیه یوسفی|

آنقدر بزرگ است كه در برابرش هميشه كم مي‌آورم.

آنقدر مهربان و لطيف كه لطافت گلبرگها در برابرش هيچند.صبر و بردباري را از لبخند هميشگي اش درك مي‌كنم.چهره ي  متواضع  و خاشعي‌ كه  چيزي از بزرگي و بزرگمردي اش كم نميكند.فضل و بخشش‌اش را از دست‌هاي پينه بسته‌اش مي‌توانم ببينم.

حُر نفسهايش،گرمابخش زندگي‌ام است.تك سرفه هاي گاه و بي‌گاهش آهنگ بودن و ماندنم است.صداي قدم‌ هايش ملودي زندگي من است.

صادق بودن را،مسئوليت پذير بودن را، مدارا كردن را و….  از شيوه ي زندگي ات آموخته‌‌ام.

بودنم را...

ماندنم را ...

مدیونتم...

 

نوشته شده در چهارشنبه 5 بهمن1390ساعت 13:36 توسط راضیه یوسفی|

ما كه نبوده‌ايم،بزرگان مي‌گويند:آن دوران‌ها و آن وري ها از زنان سواستفاده مي كردند و مي‌كنند.يك وسيله‌ي تبليغاتي و ...

حالا شما با دیدن تبليغ  از شبکه های داخلی، خدمت جديد موسسه يا بانكي كه نامش"نيوشا" است.چه چيزي به ذهنتان مي آيد؟

نوشته شده در سه شنبه 6 دی1390ساعت 13:34 توسط راضیه یوسفی|

چند روز پيش،توفيق اجباري دست داد و به سوي خانه اي كه قرار بود مجلس عزاداري در آن برگزار شود رهسپار شديم..بحث انتخاب شده از طرف روضه‌خوان،موسيقي بود.

دستم را زير چانه گذاشتم و به دقت گوش ميدادم.هنوز چند جمله نگفته بود.كه جمله‌ي گهرباري شنيدم.آن موقع در دلم خدا را هزار مرتبه شكر كردم كه توفيق دست داده است و من هم در اين مجلس حضور دارم.آخر اگر اين جملات را با گوش‌هایم نمي‌شنيدم باور نميكردم و تا آخر عمر از افراد جاهل و مغضوب خداوند مهربان و غفور قرار مي‌گرفتم.

مي‌گفت:خواهرها..... نگذاريد بچه‌هايتان فيلم‌هاي كودك و برنامه‌هاي مخصوص به خود را ببينند....نگذاريد بچه‌هايتان اين موسيقي‌هاي حرام گوش دهند ...اين موسيقي‌ها،لهو و لعب است...

و...

با شنيدن فرمايشات ايشان،چشم هايم هزار تا شد و  آه بلندي سردادم  و واحسرتا از نهاد بيرون راندم.خدايا منظورش كدام برنامه ي كودك است؟ تام و جري؟  خاله شادونه؟ فيتيله؟ يا ...

 واي برمن،من همه‌ي اين برنامه‌ها را باشوق فراوان همراه با كودكان و خردسالان مي‌بينم.

مي‌خواستم برخيزم و سينه چاك كنم  و سر به بيابان بگذارم و توبه كنم كه صحنه‌هاي جالب‌تري را ديدم.بيشتر زنان ساكت نشسته بودند و سكوتشان دليل بر صحت گذاردن بر حرف‌هاي اين روضه‌خوان بود.عده‌اي پچ‌پچ كنان حرف هاي او را با تصديق مي‌كردند و انگشت حسرت به دهان مي‌گزيدند... عده اي دست به سينه،منتظر فرمايشات ديگر ايشان بودند...

اگر وسط صحبت هايش،حرف مي‌زدم دور از ادب بود.مجبور به  روزه‌ي سكوت چند دقيقه‌اي شدم تا روضه پايان يابد و حرف‌ها و نقدهايم  را بازگو كنم.پشت سرش رفتم.اما ايشان رفته بودند.من ماندم و ...

پ.ن۱:منتظر فرصت مناسبی هستم که با ایشان ملاقات کنم و حرف هایم را بازگو کنم.

پ.ن۲:اجازه ی پخش و نظارت بر برنامه های کودک بر عهده ی چه نهاد یا فردی است؟

پ.ن۳:...

نوشته شده در یکشنبه 27 آذر1390ساعت 12:31 توسط راضیه یوسفی|

توبه كرده‌ام از تو

از تو،به ...

...

نوشته شده در یکشنبه 20 آذر1390ساعت 11:18 توسط راضیه یوسفی|

 

 چه مُجرِم‌ها كه در ماه مُحَرم،مُحْرم مي‌شوند...

نوشته شده در شنبه 5 آذر1390ساعت 12:41 توسط راضیه یوسفی|



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت