شبها، راهها را جستجو ميكردم و روزها، جادهها را با پاي پياده تا انتها ميرفتم.
با طلوع خورشيد اميد، كولهپشتي نجات را بر دوش ميگرفتم و تا قلهي استقامت يك نفس ميدويدم. با بارش اولين قطره ي ناشكيبايي چتر اميد را سايبان نگاه منتظرم ميكردم. با وزش تند باد ياس در پناه آغوش ايمان آرام ميگرفتم.در بيابان سرگشتگي، سراب ها را با ذات حقيقت تو از واقعيت باز ميشناختم.شبهاي طوفاني كشتي دلم با فانوس نگاه تو به ساحل نجات ميرسيد و لنگر ميانداخت.
خدايا! اثر انگشت تو را بر تك تك عالم هستي ديدم ... اينك بعد از يك سال انتظاردر كمال ناباوري به هدفم رسيدم...
پروردگارا!به اندازهي تك تك آفريدههايت شكر ...پيادهرو،مملو از جمعيت بود.در اين ميان پيرمردي قد خميده با چهرهي آفتاب سوخته، ضبط صوت كهنهايي كه دستهي شكستهاش را با نوار چسب به هم چسپانده بود در دست داشت.آهسته قدم برمي داشت.آثار خستگي در چهرهاش آشكار بود.به هر عابري كه ميرسيد سوال ميكرد كه ضبط صوت را ميخري؟
چهرهاش آشنا بود.بارها او را ديده بودم. به گراشي بودنش شكي نداشتم اما او را نميشناختم.كنجكاو شده بودم.از مغازه بيرون آمدم و در پياده رو ايستادم.برايم جالب بود كه يك پيرمرد گراشي براي فروش ضبط صوت كهنهايي در پيادهرو دنبال خريدار باشد.به من نزديك شد وسوالش را پرسيد.نيازي به ضبط صوت كهنه و قديمي نداشتم و درپاسخ سوالش گفتم:نه.
روي يكي از صندليهاي كنار مغازه نشست.عصايش را روي پايش گذاشت و ضبط صوت را در دو دستش فشرد.بياختيار از او پرسيدم: چرا ميخواهي بفروشي؟ برگه ايي مچاله شده را از كف دستش بيرون آورد و گفت:براي پرداخت اين قبض نياز به پانزده هزار تومان پول دارم.
نگاهش به ضبط صوت خيره ماند.انگار خاطراتش را مرور ميكرد.روزگاري همدم لحظات تنهايياش بود.اخبار جهان را ميشنيد. با شنيدن خبرهاي شيرين،خوشحال ميشد و خبرهاي تلخ و نا گوار ناراحتش ميكرد.سالهاي زيادي در تاقچهي خانهاش جاي داشت اما حالا مجبور به فروش تنها دلخوشياش بود.
به سختي از روي صندلي بلند شد ورفت.رفت تا خاطرات جواني اش را به حراج بگذارد.فقط پانزده هزار تومان ميخري؟!
پيرمرد،عصازنان رفت اما چشمهايم دنبالش بود.چند قدم دور نشده بود كه جواني دوان دوان،پيرمرد را از پشت سر صدا زد.پيرمرد سرش را برگرداند.در چند ثانيه معامله انجام شد. جوان ضبط صوت را خريد و پيرمرد سه اسكناس پنجهزارتوماني در دستش بود و آهستهترو خستهتر از قبل قدم بر مي داشت...ساعت پروازي مسير لاربه دبي تغيير كرده بود و من با شماره تماسي كه در رزرو هر يك از مسافران ذخيره شده بود تماس ميگرفتم و موضوع تغيير ساعت را به اطلاع مسافران ميرساندم.لابه لاي يكي از اين تماس ها به سوژهي جالبي برخورد كردم.
من:سلام،منزل آقاي ...
خانم جوان پشت خط تلفن:بله،بفرماييد.شما؟
من:از آژانس ... تماس ميگيرم.آقاي ... براي فردا بليت لاربه دبي گرفتند.ساعت پروازي از ساعت ... به ساعت ... تغيير كرده است.بليت را بايد بيارند آژانس تا استيكربزنم.
خانم:شوهرم خونه نيست وقتي برگشت بهش ميگم.
من:اگه امكان داره شماره موبايل آقاي ... را بدين تا باهاشون تماس بگيرم.
خانم:باشه،0917
بعد چند ثانيه مكث كرد.فكر كردم دستپاچه شده است و شماره را فراموش كرده است.چند ثانيه ي ديگر هم صبر كردم ولي انگار يادش نميآمد.فقط يك ساعت وقت داشتم كه به همهي مسافران اطلاع دهم و بليت ها را استيكر بزنم.از يك طرف عقربههاي ساعت پايان وقت اداري را نشان ميداد و از طرف ديگر خانمي كه شمارهي همراه،همسفر زندگياش را فراموش كرده بود.به گمان اينكه شماره موبايل همسرش را جايي يادداشت كرده است و بايد پيدايش كند به خانم جوان گفتم:ببخشيد من ده دقيقه ي ديگر باهاتون تماس ميگيرم تا شماره را پيدا كنيد .اما ايشان جواب دادند:ببخشيد بقيه ي شماره موبايل رو نميدونم... وقتي برگشت خونه حتما ميگم بياد آژانس.
من:!؟
چارهايي جز قطع تماس نداشتم.يك ساعت ونيم از پايان ساعت كاريام گذشته بود كه مسافر به آژانس مراجعه كرد.
من:ببخشيد شماره موبايلتون رو بديد بايد در سيستم تغيير ساعت پرواز ذخيره كنم.
مسافر: .......0917 و .......0937
من:!!!
مدتي است كه با صداي بلند حرف ميزنيم
با صداي بلند گفتگو ميكنيم
با صداي بلند ابراز احساسات ميكنيم
با صداي بلند ميخنديم
و با صداي بلند گريه ميكنيم.
اشكال ازسطح شنوايي گوشهايمان است يا اختلال امواج صوتي اطرافمان ؟ نياز به سمعك داريم يا پارازيتگير؟
تاريخ تكرار ميشود؟شمارش روزهاي مهآلود شهر به سه رسيد.هر روز بهتر از روزقبل قادر به ديدن پيرامون خود هستيم. به هواي مهآلود عادت كردهايم؟
بعد از ظهريكي از روزهاي پاياني سال براي تعميرات جزيي برق به خانهايي كه قبلا هماهنگي شده بود همراه با ابزار و جعبهي كار رفتم.
خانه ي كاهگلي در تاريكي محض فرو رفته بود.سوسوي نور فانوس،اتاق خانه را روشن نگه داشته بود.جالامپي و لامپ حياط را تعويض كردم.دكمهي پريز را امتحان كردم.فضاي خانه از تاريكي و دلگيري بيرون آمد.همزمان با روشن شدن چراغ دو كودك هفت،هشت ساله از اتاق بيرون آمدند و در حياط مشغول بازي شدند.
منتظر بودم كه براي تعويض و تعمير مهتابيها و لامپهاي كم مصرف به طرف اتاق راهنمايي شوم اما مرد خانه از من تشكر كرد و مبلغ وسايل و دستمزد پرسيد.تعجب كردم.از مرد پرسيدم:نيازي به تعمير و تعويض مهتابي اتاق نيست؟ مرد نگاهي به من انداخت و سكوت كرد.به خيال اينكه سوالم را نشنيده است دوباره سوالم را پرسيدم.همانگونه كه سرش را به كف حياط دوخته بود گفت:اتاقها فقط سيم كشي شده است.لامپ،مهتابي،كليد وپريزي نصب نشده است! اينبار نوبت من بود كه نشنوم ... با صداي زن خانواده كه چاي تعارف كرد به خود آمدم.چاي داغ هم نميتوانست سرماي خانه را از بين ببرد.
با همراهي مرد وارد اتاق شدم.چراغ قوه را از جعبهي كار بيرون آوردم و به سيمكشي كل خانه نگاهي انداختم.زن نگاهي به مرد انداخت و گفت:يك مهتابي در اتاق نصب كنيد اتاق روشن ميشود نيازي به نصب مهتابي در جاهاي ديگر خانه نيست.سرم را به علامت تاييد تكان دادم و مشغول به كار شدم.تصميم خودم را گرفته بودم،تاجايي كه درتوان دارم روشنايي را ميهمان خانه خواهم كرد.
نصب كليد پريز و مهتابي تمام شد و من مشغول نصب جالامپي شدم كه مرد رو به من كرد و گفت:هزينهاش زياد ميشود و همين يكي كافي است.
در دلم غوغايي به پا بود.اين كودكان تكليف شب خود را زير كدام نور مينويسند؟ زير كدام نوربازي ميكنند و از تاريكي شب،هراسي به دل راه نميدهند؟ و ...
در جواب مرد گفتم:نيازي به پرداخت يكبارهي هزينهها نيست،پول را كم كم پرداخت كنيد.
كارم تا پاسي از شب ادامه داشت.مرد به طرفم آمد و بعد از تشكر،گفت:براي پرداخت هزينهها مدت زمان طولاني وقت لازم دارم."مدت زمان طولاني" را آنقدر با خجالت بيان كرد كه زير فشار كلماتش خرد شدم.كاش همان لحظهي اول قصد و هدفم را بيان كرده بودم كه اين قدر با خجالت صحبت نكند ولي نه،اگر از ابتدا ميگفتم مانع انجام دادن كارم ميشد.
نگاهم به گليم كهنهي اتاق ثابت ماند و گفتم:نيازي به پرداخت پولي نيست.اين عيدي من به بچهها است.سرم را پايين انداختم و جعبهي كارم را از روي گليم برداشتم و بدون اينكه منتظر جوابي باشم از خانه اشان بيرون آمدم ...
قصه ي سكوت،قصه ي شهري است كه مدت مديدي به خواب فرو رفته است و لالايي هر روز و شبش شده است.قصهايي كه لا به لاي چشم ها نهان شده است.قصهايي كه وقتي ببيني يا بشنوي به ياد افسانه هاي غمانگيز ميافتي تا واقعيت هاي تلخ ...
واقعيت هاي زيبا و دلنشيني هم وجود دارند كه از چشمها نهان مانده است. ولي بيشتر قصههاي سكوت، تلخ اند تا شيرين.نوشتههايم سياه نيست بلكه خاكسترياند .
بر اساس نظر يكي از دوستان در تمام نوشتههام رگي ازغم و دلگيري وجود دارد. مگر ميشود نسبت به مشكلات مردم بي تفاوت بود؟ مگر ميشود ديد و خود را به نديدن زد؟ مگر ميشود شنيد و خود را به نشنيدن زد؟
«وَلَقَدْ ذَرَأْنا لِجَهَنَّمَ كَثيراً مِنَ الْجِنِّ وَ الْأنْسِ لَهُمْ قُلُوبٌ لا يَفْقَهُونَ بِها وَ لَهُمْ اَعْيُنٌ لا يُبْصِرُونَ بِها وَلَهُمْ اذانٌ لا يَسْمَعُونَ بِها اوُلئِكَ كالأَنْعامِ بَلْ هُمْ اَضَلُّ اوُلئِكَ هُمُ الْغافِلُونَ»[1]؛ تحقيقاً (گروه) كثيري از جنّ و انس را (گويا) براي جهنم آفريديم؛ (زيرا) اينان قلب دارند، ولي (حقايق را) نميفهمند؛ و چشم دارند، ولي نميبينند (كه سرانجام نافرماني خدا چيست؛) و گوش دارند ولي نميشنوند؛ (و خود را به كري ميزنند) اينان همچون چهارپايان بلكه گمراهترند؛ آنها غافلند. (و غفلتشان از شنيدن و ديدن انساني و تفكر محرومشان كرده است).»
هدف من از ساخت وبلاگي به اسم قصهي سكوت اين بوده است كه قصههايي مستند را بازگو كنم و با كمك ديگر دوستان ، قصههاي سكوت را جمع آوري كنيم و به كمك هم و ياري "تواناي مطلق" پايان شيريني براي قصههاي تلخ بيابيم كه"كوشش بيهوده به از خفتگيست".
شايد با آگاهي از اين قصهها،دلي بلرزد و راهچاره ايي بيابد كه "بنيآدم اعضاي يكديگرند"
و گرنه "من از بينوايي نيم روي زرد غم بينوايان رخم زرد كرد"
با آگاهي از اينكه در كنار قصههاي تلخ،قصههاي شيريني هم وجود دارند كه جالب و شنيدني است و به احترام نظر يكي ازدوستان و حفظ تعادل و نمايش دو روي سكه ي زندگي،قصههاي سكوتِ شيرين هم خواهم نوشت...
از دوران خردسالي مفهوم" سايه" را ميفهميد.سايهايي كه هميشه به دنبالش بود و تنهايش نميگذارد.مينشست،سايه هم مي نشست.مي ايستاد،سايه هم مي ايستاد.گريه مي كرد،سايه هم به گريه مي افتاد.او شده بود سايه،سايه شد بود او...
مادر به سايه مي گفت:"سايه ي سر" .دختر در كنار مادر وپدر احساس خوشبختي ميكرد.صبح يك روز بهاري،مادر رفت تا عروسك زيبايي بخرد اما هيچوقت به خانه بازنگشت.مادر زير تايرهاي ماشيني له شده بود و جنازه اش در خيابان،كودك خردسالش را فرياد مي زد و عروسك همنوا با زن،گريه مي كرد.
با مرگ ناگهاني مادر،دختركوچولو تنهايي را با تمام وجود احساس ميكرد.سايه تغيير كرده بود.سايه از دختر گريزان بود و دختر از سايه.تا جايي كه ديگر نه دختر،سايه را مي ديد و نه سايه،دختر را.
سايه از واقعيت فرار مي كرد و در اين ميان، دخترك معصوم را فراموش كرده بود.سايه رفت تا در ميان اين واقعيت،واقعيت جديدي را بجويد و "سايهي سر" ديگري شود و دختررا به دست عمه اش سپرد تا تر و خشكش كند.
دختر چشم هايش را بست . هنوز پلك هايش را از هم باز نكرده بود كه صف "سايهي سر" جلو خانهي عمه بسته شد.
دختر به سايه اطمينان داشت.مطمئن بود و چاره ايي جز اطمينان كردن به سايه نداشت. .به انتخاب و اصرار پدر،صاحب "سايه ي سر" شد.
دوران كوتاه نامزدي،زمان مناسبي براي آشنايي بيشتربود.هر روز كه ميگذشت اطمينان جايش را به شك و دو دلي ميداد.شكي همراه با دليل و مدرك،پر از شواهد تاسف بار.
دختر، از "سايهي سر" مي ترسيد.ترس،ميهمان هميشگي خلوت و تنهايي اش شده بود.
سايه بر پاكي و مومني "سايه ي سر" اصرار داشت و بر مدارك و مستندات دختر،مُهر بطلان مي زد.
تداركات عروسي به سرعت برق مهيا شد.دختر در شبي تاريكتر از بختش پا به سرزمين نابودي گذاشت.به خود اميد مي داد "سايهي سر" بعد از ازدواج متحول ميشود و تغيير مي كنند.
"سايه ي سر" آنقدر مهربان بود كه سايهاش را از هيچ خس و خاشاكي نمي گرفت و محروم نمي كرد! آنقدرخاكي بود كه هر نوشيدني را مينوشيد و هر خوردني،ميخورد.به هيچ گلي نگاه نميكرد بلكه خيره ميشد! توانايي انجام هر كاري داشت.آن هم بدون هيچ ترس ودلهرهايي!
حالا دختربا عروسك زيبايي همنشين شده است و "سايهي سر" هر كاري را انجام ميدهد به جز وظايف و مسئوليتهاي يك "سايهي سر"!لحظه ي ديدار، لحظه ي زيبا است.هنگامي كه كبوتران حرم به پيشوازت مي آيند وصداي نقارهها با گفتن مكرر امام رضا با صداي خواندن اذن دخول و زيارت امام رضا (ع) در هم پيچيده مي شود و اشك شوق،نه تنها ديدگانت را بلكه تمام وجودت را پاك و مطهر ميكند.
صفا و آرامش خاصي،سرتا سر حرم را فرا گرفته است.در تمام صحن ها و رواق ها، عطر حضور دوست جاري است.اما در صحن انقلاب اسلامي،با قرار داشتن گنبد طلايي، پنجرهي فولاد، سقاخانه و كبوترهاي حرم،احساس آرامش عميقي را بوجود ميآورد.كافي است چشمهايت را ببندي و به دقت نگاه كني.هرزائري به قدر معرفت و شناخت خود از امام رضا(ع)،دست هاي خالي و پر نيازش را در اين حريم امن و در محضر امام رئوف بلند ميكند و خواسته و نياز مادي و معنوي،دنيوي و اخروي را به درگاه يكتا خالق هستي خواستار ميشود.
قصه ي كبوترهاي حرم هم از قصه هاي به يادماندي و زيبايي است. هنگامي كه نسيم وصل، پر كبوتر حرم را به سجادهي زائري برساند گويي سفير عشق و مهرباني به زبان بيزباني ناگفتهها را برايت بازگو ميكند. خنكي و گوارايي آب سقاخانه،روح وجانت را جلا مي بخشد.
حكايت پنجره ي فولاد و دخيل بستن به امام رضا(ع) بياختيار اشك را از چشمها جاري ميسازد.تعدادي طناب با رنگ و طولهاي متفاوت به پنجرهي اميد وصل شده است و سر ديگر آن به دست يا پاي بيمار(جسمي،روحي) بسته شده است.اينجا انتظار،معناي ديگري دارد هر لحظه به اميد معجزه چشم از بيماران بر نميداري و گاهي ناخودآگاه با اشارهايي از دوست،روح و جانت را به پنجره ي اميد،دخيل ميبندي و براي شفاي همه دعا مي كني.
وقتي وارد صحن اصلي ميشوي و ضريح مبارك را با گلهاي زيبا و معطر ميبيني از خود بيخود ميشوي.اينجا رعايت ادب و احترام حرف اول را ميزند هرچند گروهي آن را ناديده ميگيرند با كمال بياحترامي با جيغ و داد وتنه زدن ،دستهاي خود را به ضريح مي رسانند.كاش ميدانستند آنقدر كه با نگاه ميشود حرف زد با صدا نمي شود بيان كرد.ما ميهمانان امام رضا(ع) هستيم پس ميزبان با شناخت كافي ازروحيات ما،ما را به اين ميهماني فرا خوانده است.
براي به موقع رسيدن و حاضر شدن در صف نماز جماعت،بيشتر زائران دوان دوان به سوي حرم رهسپار ميشوند.براي درك بيشتر مفاهيم و اسرار و رموز اين حرم بايد ساكت باشي و چشم هايت ببندي و تمام ناديدني ها را ببيني و تمام ناشنيدني ها را بشنوي و ...
يكي ازروح بخشترين صداها،صداي نقاره ها است كه هر روز به جز ايام عزاداري و ماه محرم، بيست دقيقه قبل از طلوع آفتاب و بيست دقيقه قبل ازغروب آفتاب نواخته ميشود. نميدانم در اين رضا رضا گفتن ها چه چيزي نهفته است كه شنيدن آن باعث قوت قلب ميشود.
صبح ها در دو نوبت به صورت نمادين" مراسم جارو " بوسيله ي خادم ها از صحن انقلاب اسلامي شروع ميشود و بعد از گذشتن از ديگر صحن ها ،با ذكر سلام وصلوات،بيان و اظهار خشنودي از خادمي اين حضرت به زبان شعر و ذكر مصبيت امام حسين(ع) در صحن انقلاب اسلامي به پايان ميرسد.
بعد از خواندن نماز صبح در صحن جمهوري اسلامي (دارالقران) قران تلاوت ميشود و بعد از سخنراني كوتاهي،گل هاي ضريح در بستهبندي زيبايي توسط خادمين به حاضرين هديه داده ميشود.حيف كه اين گل نصيب من نشد(اما در شب تولد امام رضا گل ديگري نصيبم شد) اما به قول يكي از خادمين:"انشاالله گل را به دست مبارك حضرت دريافت كنيد" به ناراحتي عده ي زيادي كه گل نصيبشان نشده بود خاتمه داد.
هر چند خيلي از ديده ها و شنيده ها را نميتوان بازگو كرد شايد هم نبايد بازگو كرد اما اين مدت كوتاه ميهماني يك طرف و كل زندگيام طرف ديگر...