قصه ی سکوت
آنقدر بزرگ است كه در برابرش هميشه كم ميآورم. آنقدر مهربان و لطيف كه لطافت گلبرگها در برابرش هيچند.صبر و بردباري را از لبخند هميشگي اش درك ميكنم.چهره ي متواضع و خاشعي كه چيزي از بزرگي و بزرگمردي اش كم نميكند.فضل و بخششاش را از دستهاي پينه بستهاش ميتوانم ببينم. حُر نفسهايش،گرمابخش زندگيام است.تك سرفه هاي گاه و بيگاهش آهنگ بودن و ماندنم است.صداي قدم هايش ملودي زندگي من است. صادق بودن را،مسئوليت پذير بودن را، مدارا كردن را و…. از شيوه ي زندگي ات آموختهام. بودنم را... ماندنم را ... مدیونتم... ما كه نبودهايم،بزرگان ميگويند:آن دورانها و آن وري ها از زنان سواستفاده مي كردند و ميكنند.يك وسيلهي تبليغاتي و ... حالا شما با دیدن تبليغ از شبکه های داخلی، خدمت جديد موسسه يا بانكي كه نامش"نيوشا" است.چه چيزي به ذهنتان مي آيد؟ چند روز پيش،توفيق اجباري دست داد و به سوي خانه اي كه قرار بود مجلس عزاداري در آن برگزار شود رهسپار شديم..بحث انتخاب شده از طرف روضهخوان،موسيقي بود. دستم را زير چانه گذاشتم و به دقت گوش ميدادم.هنوز چند جمله نگفته بود.كه جملهي گهرباري شنيدم.آن موقع در دلم خدا را هزار مرتبه شكر كردم كه توفيق دست داده است و من هم در اين مجلس حضور دارم.آخر اگر اين جملات را با گوشهایم نميشنيدم باور نميكردم و تا آخر عمر از افراد جاهل و مغضوب خداوند مهربان و غفور قرار ميگرفتم. ميگفت:خواهرها..... نگذاريد بچههايتان فيلمهاي كودك و برنامههاي مخصوص به خود را ببينند....نگذاريد بچههايتان اين موسيقيهاي حرام گوش دهند ...اين موسيقيها،لهو و لعب است... و... با شنيدن فرمايشات ايشان،چشم هايم هزار تا شد و آه بلندي سردادم و واحسرتا از نهاد بيرون راندم.خدايا منظورش كدام برنامه ي كودك است؟ تام و جري؟ خاله شادونه؟ فيتيله؟ يا ... واي برمن،من همهي اين برنامهها را باشوق فراوان همراه با كودكان و خردسالان ميبينم. ميخواستم برخيزم و سينه چاك كنم و سر به بيابان بگذارم و توبه كنم كه صحنههاي جالبتري را ديدم.بيشتر زنان ساكت نشسته بودند و سكوتشان دليل بر صحت گذاردن بر حرفهاي اين روضهخوان بود.عدهاي پچپچ كنان حرف هاي او را با تصديق ميكردند و انگشت حسرت به دهان ميگزيدند... عده اي دست به سينه،منتظر فرمايشات ديگر ايشان بودند... اگر وسط صحبت هايش،حرف ميزدم دور از ادب بود.مجبور به روزهي سكوت چند دقيقهاي شدم تا روضه پايان يابد و حرفها و نقدهايم را بازگو كنم.پشت سرش رفتم.اما ايشان رفته بودند.من ماندم و ... پ.ن۱:منتظر فرصت مناسبی هستم که با ایشان ملاقات کنم و حرف هایم را بازگو کنم. پ.ن۲:اجازه ی پخش و نظارت بر برنامه های کودک بر عهده ی چه نهاد یا فردی است؟ پ.ن۳:... از تو،به ... ... چه مُجرِمها كه در ماه مُحَرم،مُحْرم ميشوند... تو شاهدی... که گاهی خواستن،توانستن است. و گاهی نخواستن عین توانستن است... جشن عروسي و محيط كاملا زنانه بود.آن زن وارد اتاق شد.به محض ورود،جو سنگيني اتاق را دربرگرفت.هوا گرم بود.جوراب زمستانه پوشيده بود. مقنعه ، قسمتي از پيشانياش را پوشانده بود. چادرش را با انگشت اشاره و شست جلو صورتش گرفته بود. نگاهش هر چند لحظه يكبار بر روي يكي از ميهمانها خيره ميماند و به حالت تاسف سرش را تكان مي داد. بيست دقيقه گذشت تا مجلس به حالت عادي برگشت. باز شعرها و ترانههاي محلي با ريتم خاصي خوانده شد.چند لحظه بعد، نواي ملايم و محلي رويش تاثير گذاشت! به بهانهي خالهي عروس بودن،حركات ناموزوني از خود به نمايش گذاشت! ۲ بر گردنش،زنجيري آويزان بود.نگاههاي سنگين را احساس ميكرد.پچپچ ديگران در مورد خودش را ميشنيد.اما سكوت ميكرد.آخر اين تنها يادگاري برادرش بود.بعد از آن تصادف هولناك،يادگاري متبرك شده در حرم امام رضا(ع) را از خود دور نمي كرد. ۳.كافر همه را به كيش خود پندارد. كافر همه را به خويش خود پندارد! كافر همه را به كيش خود پندارد؟ پرانتز بسته جملهاش را خودت حدس بزن... گاهي نميداني و سكوت ميكني. گاهي ميداني و سكوت ميكني. گاهي ميداني و مجبور به سكوت ميشوي. گاهي ميداني و مجبور به سكوت ميشوي و بيخيال از كنارش رد ميشوي. گاهي ميداني و مجبور به سكوت ميشوي و نميتواني بيخيال از كنارش رد شوي. گاهي ميداني و مجبور به سكوت ميشوي و نميتواني بيخيال از كنارش رد شوي و ... ۱ شب از نيمه گذشته بود.كودك گلفروش كنار خيابان ايستاده بود.پلكهايش سنگين بود،بار مسئوليتش سنگين تر ... ۲ پارك پُر از حيوانات دوپا بود.گرگهايي با لباس آدم به حيوان ها لبخند شيطاني مي زدند! ۳ ادامه دارد...
| Design By : Pichak |
